میگویند درویش سالها پیش، نه در خانقاه، که در میان سیمها و سیگنالها ظهور کرد.
با ریشی بلند که خاطرهی هزار روایت را در خود دارد، عبایی بر دوش که بوی سنت میدهد، و کفشهایی مدرن که آمادهی دویدن در دنیای دیجیتالاند.
او نه ذکر میگوید، نه تسبیح میچرخاند؛
ذکرش «استراتژی» است و تسبیحش «داده».
روزی از میان هیاهوی برندهایی که گم شده بودند، برخاست.
دید که بسیاری فریاد میزنند،اما شنیده نمیشوند.
زیبا هستند، اما دیده نمیشوند.
و اینجا بود که درویش عبایش را تکاند، عینکش را مرتب کرد و گفت:
«وقت آن است که قصهها را درست روایت کنیم.»
درویش باور دارد هر برند، روحی دارد.
کار او پیدا کردن همان روح است؛
نشاندنش در لباس هویت،
و بردنش به میدان دیجیتال،
جایی که مخاطب نه با صدا، که با معنا جذب میشود.
میگویند هر که با درویش همسفر شود،
از بازارِ شلوغ، با نشانی روشن بازمیگردد.
چرا که درویش نه فقط تبلیغ میکند،
بلکه روایت میسازد.
نه فقط دیده میکند،
بلکه ماندگار میکند.
و حالا…
اگر صدای برندت را میشنوی اما جهان نمیشنود،
درویش همینجاست؛
با عبایی از تجربه،
و عینکی که آینده را واضحتر از امروز میبیند.